تبليغاتX
کهکشان احساس(کلبه تنهایی من)
دوستی و صفا
اشك هايم را بر پشت پلك هاي خاطره ميريزم

با هق هق سكوتم تو را از پس ديوار هاي انتظار فرياد مي زنم
اما افسوس

هنوز هم از پي گذشت سال ها صبوري
انعكاس باد هجوم درد را تنها به آرزوهاي محالم هديه مي دهد.

گوش هايم را تيز ميكنم
باران مي بارد و من در حجمه اي به وسعت تمام روزهايي كه در دل يادت را براي خويش زمزمه كردم
آرام مي بارم

من و باران يكي مي شويم
من و باران مي خوانيم
من و باران ميگرييم
اما صدايي از قلب حوادث نمي شنوم
تو را ورق مي زنم
حتي دوست نداشتن هايت را
اخم هايت را
يكي يكي لبخند هايت را
و خويش را مرور ميكنم

باز هم تو را خواستم كه بي تفاوت به تن همه سطور ناخوانا
دلت چون تخته سياهي شده بود
هر عابر گذشت بر ان نوشت و رفت
نوبت به من رسيد و ننوشتم
ترسيدم فشار قلمم قلبت را بشكافد
و اين شد كه فراموش شدم
و اكنون تنهايم ..........



|+| نوشته شده توسط الهه در پنجشنبه بیست و چهارم آبان 1386 | موضوع:
بالا